|
امروز تولدم بود... بازم همون جمله ی معروف من: همون روزی که مهر پاشیده شد به صورت خزون زده ی پاییز روزی که هممون یه جورایی ازاومدنش می ترسیم و من امروز خیلی ترسیده بودم،اونقد که حتی هیچ کاری از دست آب قند هم برنیومد امروز فشاردیاستول من تخته گاز رفت و رفت تا رسید به سیستول و وحشتناکتر اینکه ازش رد شد میدونید یعنی چی؟یعنی که قلبم هیچ استراحتی نداشت و نزدیک بود که... بی خیال. تموم شد ،مثل بقیه ی روزا همه تبریک گفتن،از دخترعموی زن داداش شوهرخاله گرفته تا بقال سر کوچه با معرفتا و بی معرفتا،همه رو شناختم حالا باز من موندم با خودم که یه سال نزدیکتر شدم به مرگ من با یه دنیا کارِ نکرده ویه خروار خاطرات این دو دهه ... یاد یه چیزایی افتاد که نباید. یاد "دختری از آسمان افتاد دیدمش شبیه... استغفرالله آخه دختری که بوی سیب گرفته باشه چطور می تونه از بهشت مقدس یکی رد بشه؟ نه،نه این شعر سرتاپاش مشکل داره این چند ماه آخرو همش در حال تفسیر کردن بود یه مشت تفسیرای مسخره یه مشت دروغ دروغایی که یه مدت یکی رو سر کار گذاشت ولی خداییش دروغای خوشگلی بودن از اونایی که میشه باهاشون یه عمر زندگی کرد ... وااای خیلی حرف زدم،حرف که نه اراجیف یه کوچولو شوخی بود البته دیگه خیلی وقته که با هیشکی شوخی ندارم ولی همیشه تنوع خوبه اِ راستی تا یادم نرفته تولد اون گلّه آدمی هم که با هم مشرف شدیم این دنیا رو تبریک می گم همسفرای باحالی ان،کلی تو راه حال کردیم یا هیشکی نمیاد یا ملت همه یه دفعه یادشون میاد با هم بیان همه اول مهر اومدیم که با هم دسته جمعی بریم مدرسه یه چیز دیگه،من مخاطب خاصی ندارم پس فکرای بد قدغن اینا حرف دل یکی بود،یکی که الان دیگه هیچی نیست بگذریم ... با خودم می گفتم: فصل ِمن زیبا نیست و شروعم زرد است فصل ِمن پاییز است آسمانم سرد است فصل ِمن بیمار است فصل ِسرما خوردن فصل ِسرفه،عطسه فصلِِِِ ِ در تب مردن فصلِ ِآمپول است و فصل ِشلغم پخته فصل مرگ و برگ است برگ های رُفته فصل کیف و کفش است کلاه و شال گردن آخرِ تعطیلات آخرِ حال کردن و... این چی بود دیگه؟جل الخالق
دو کلوم نصیحت خواهرانه توی گوشام خوندم و یه لبخند اساسی هم به خودم تحویل دادم آره دیگه وقتشه وقتشه این جنازه از تو گوری که سقف نداره بلند شه ... تموم خاطره هاشو باز بغل کرده و چمدون لباسای رنگیشو بسته دیگه سخت نیست واسش اگه بگه تنهاست،ولی حقیقت داره دیگه نمیخواد بباره حتی اگه جنس اشکاش فرق کرده باشه آخه دیگه باور کرده هیچ کسی نیست که آرومش کنه باور کرده که سرانگشتای ظریف احساس تو تنها توهمیه که لیز میخوره لابلای موهاش خسته نیست از تحمل سنگینی این همه خاطره روی دستاش دلش فقط هوای سه تا جیغ بنفش کرده، یکی برای خودش دوتا به نیت تو، که به خودت بیای آخه این روزا خیلی حواست پرته ... چشمامو بستم تا نبینم _این ندیدن ها منو تا دیدنی ها می بره... همیشه گفته بودی:نرسیدن قشنگ تره اینقده گفتی و گفتی که شد مشق هرشبم: ما کوتاه آمدیم،ما کوتاه آمدیم،ما کوتاه،کوتاه،کوتا،کو؟؟ اینقده نوشتم تا شد جزئی از باورم دیگه شک نداشتم که این جمله رو باور کردم حتی اگه همشونو یه دست نامرئی خط می زد ... دوتا قطره اشک و یه دونه اخم آخرش مجبورت کردن حرفیو بزنی که دلت نمی خواست اما من همون اول صبح قورباغه رو قورت داده بودم حالا دیگه تا آخر شب حتی اگه از آسمون سنگ هم بباره بذار بباره اصلا می خوام همون دختری تنها در آستانه ی فصلی سرد باشم با این تفاوت که دیگه به مردن فکر نمیکنم چون دیگه لازم نیست من زحمتشو بکشم _پیکر من مرگ را از خود نمی راند... ... راستش دیشب خدا اومد به خوابم،دستاشو کشید رو سرم :تنهایی آدمک کوچیک زمینیم؟ گفتم:بگو گورشو گم کنه این خواب لعنتی که نمیذاره اونطور که دوس دارم حسّت کنم من میخوام بمیرم،یه بار واسه همیشه _هرکسی عشقی تو وجودش نباشه مرده ست و تو الان چن وقته که مردی!! راس می گفت چن وقت بود که هیچ عشقی به زندگی کردن نداشتم روزی صدبار آرزوی مرگ می کردم اون همیشه راس میگه ولی شنیدن صدای قدمهایی که ازم دورمیشن مرگو هزار بار میاره جلوی چشام درست وقتی که چشامو می بندم و انتظار دارم همه جا روشن بشه تاریکی مطلقه،فقط تاریکی... کاش بشه به قول کبوتر نامه رسون دچار خلسه ی احساسات بشم اما... تنها چیزی که از تموم این دروغای بالا باور دارم اینه که حرفای من با خدا مکالمه ای رو نقطه ی توهّم ذهنم نبود ... واااای باز هم دچار توهم شدم!!!
اگه الماسای اشکت رو حریر گونه هات جاری شدن اگه شونه هات یه روز محتاج دلداری شدن من میشم سنگ صبورت،من میشم مرهم زخمات من واست لالایی میگم،ماهو می برم تو شبهات به کسی نگو شکستی،نگو قلبت پر درده نگو که گلای باغچت،همه بی رنگه و زرده اگه خاطرات تیره تورو آزار میده خیلی بگو مجنون تو شعرام،بگو تا بمیره لیلی بگو تا دیوونه ترشم،بگو تا واست بمیرم نکنه خسته ی راهی؟بذا دستاتو بگیرم اسممو صدابزن تو،بیا من واست نفس شم اگه از دنیا بریدی،بذا من واست قفس شم ... راستی هرکی بتونه یه اسم درست درمون واسه این شعر پیدا کنه جایزه داره "عاشق بمونین"
حرف زدن ممنوع واژه را در دهانت می بویند وحرفهای مچاله نفس کشیدن ممنوع! نفسهایت واگیردارند نفس هایی مبتلا به خفگی،خفقان راه رفتن ممنوع! پاهای برهنه ات را کفشهای ولگرد لگد می کنند عاشق شدن ممنوع! وقتی که همه ازآغوشت کنار میکشند نوشتن ممنوع! قلم تو حرمت تمام کلمه ها را لکه دار میکند زن بودن ممنوع،تمام شو نه مردن نیز ممنوع! مرد بدون تو خیلی کمتر از یکیست پس بمان و بین این سیم های خاردار نفس بکش هنوز برای نفس های مبتلایت ریه های مرد بی تاب است!!! ... راستی این شعرم اصلا جنبه ی سیاسی نداره و توضیحاتی داره که اصلا حوصله ندارم الان اونارو بنویسم
مرگش رسیده از راه و او هنوز چنگ می زند چهره ی رنگ پریده اش را ناچار رنگ می زند مامور فرستاده اند که برخیزد از این خاک پست تسلیم نمی شود،به دکترش زنگ می زند وقتی نمانده برای جنگ،مهلت تمام شده بااین همه مدام به صورت مامورش سنگ می زند ... نفسهایش به شماره افتاد و قالب تهی کرد صدایش دورشد ولی هنوز می شنوم فریاد
راستش تواین روزا واین حال و هوا با این همه شلوغی،دیگه وقتی برای شعرگفتن هم پیدا نمیشه این تیکه ی کوچیکم به خاطر اون دوست شاعرمون(ساشا). ایشالا دیدارمون واسه بعد تعطیلات ... تپیدمت هرثانیه و هرنفس،با هرنگاه از ابتدای تو،تا انتهای خویش،بی صدا تپیدمت روز و شب،هرگاه و بیگاه پرستیدمت مثل خدا،حتی به اشتباه تپیدمت میان لبخند واشک و آه سرودمت بی وزن و بی قافیه،بی هوا ... شاعر باشید و عاشق *عید همتون مبارک*
|
About
دست نوشته های حقیرم برای تو...
Home
|