تبليغاتX
ترنم دلتنگی های من

*
*
*
*
*
*
*
امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم و باز هم امروز باقیمانده ی دیروز است



داره جون می کنه احساس...

امروز یکی از شعرای درپیتمو واستون نوشتم

خودم میدونم تعریفی نیست

من معمولا دست نوشته هامو میذاشتم

اما ایندفعه واسه تنوع بد نیست

***

داره جون می کنه احساس

تو هجوم جنگ و کشتار

دارم از نفس میفتم

تو دقیقه های تکرار

دست وپا میزنم اینجا

بین خونابه،تو مردار

انگاری غریبه هستم

واسه ی زمین یه سربار

ته گرفته بود وجودم

ولی زنده موندم اینبار

داره خون تازه میده

جای دندونای کفتار

رو تنم داغ تفنگه

داغ گوله های رگبار

می دونم تقدیرم اینه

نیس تو زندگیم یه غمخوار

داره جون می کنه احساس

می شه غصه هام تلنبار


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 22:52 توسط صنم |


یکی تو یکی من

می خوام پیش از تو بمیرم

نمی دونم اونی که بعد می میره اونیو که قبلا مرده رو پیدا می کنه؟

پس واسه اطمینان بیشتر با تو بودن یه کاری می کنم

می خوام منو بسوزونن

خاکسترمو تو یه ظرف تو طاقچه ی اتاقت بذارن

اون ظرفو از شیشه ی شفاف کن تا درونمو،قلبمو ببینی

می بینی فداکاریامو؟؟؟

از خاک شدن دس می کشم،از گل شدن سیر می شم

فقط واسه خاطر اینکه کنار تو باشم

خاکستر می شم تا،

                                           باتو زندگی کنم

اونوقت،اگه زبونم لال تو هم...

هوس کردی بیای پیشم

می تونی بیای داخل همون شیشه

تا اونجا باهم زندگی کنیم

خاکستر من،خاکستر تو

تا اینکه یه عروس حواس پرت یا یه نوه ی بازیگوش

شیشه رو بشکنه و هردومونو بیرون کنه

اما دیگه اونقدر درهم شدیم

که اگه حتی ذره ای از ما بردارن

اتم به اتم کنار هم نشستیم

باهم رو زمین پخش می شیم

حتی اگه روزی یه قطره ی کوچیک آب خیسمون کنه

حتما شکوفه میشیم وبا هم گل می دیم

یکی تو،یکی من

ولی نمی خوام به این زودی بمیرم

تازه تو اومدی

میخوام باهات باشم؛یه عمر

باتو مرگ هم نمی تونه به هراسم بندازه

تو تازه ای،تازه ی تازه


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:40 توسط صنم |


روز نو, نوروز نیست

 

 

 خسته نیستم ،می خوام تنها باشم

لطفا درو ببند

می تونی بری

فقط ،

قلبت ،اونم ببر.

یه شب خواب بارون و پاییزنیومده رو

دیدم،انگاری تعبیر همه ی رفتن ها

برگشت به زادروز شقایقه

حالا دیگه از ندونستن شمال و جنوب جهان

بغضم نمی گیره

همون بهتر که ندونم معنی فاصله ها رو

تو شمال ،منم جنوب.

حالا دیگه از هر نگاه نادرست نمی ترسم

حتی طعنه های تاریکتم

نمی تونه منو برنجونه.

دیگه از هجوم نا بهنگام لکنت و گریه

استقبال می کنم

به خدا

پروانه ها قبل از پیر شدن

می میرن!

بارون که باز بیاد

می مونه آسمون و خواب وخاطره

یا حرفی بین گفت و لطف آدم با سکوت

هیس،ساکت!

باشه

خداحافظ عزیز بوسه های کوچولو

خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه هام

حالا دیگه دیدار ما به نمی دانمان

کجای فراموشی

دیدارما اصلا به همون حوالی هر چه باداباد

دیدار من وتو و دیدار هر کی که

ما رو ندیده

یادت نره گلم،

به جای من از صمیم همین زندگی

سر و روی چشم به راه مونده ها

رو ببوس

دیگه سفارش نکنما

جون تو و جون پرنده های پربسته ای

که شوق پرواز، هر بهار اونا رو

تا ایوون خونمون میاره

راستی

حرف دلم:

...

احساس قشنگمو تو بخون

از نوشته هام:

من نو شدم

درست مث همین تقویم روی میز

یه سال جدید پر از روزای دست نخورده

...

روز نو نوروز نیست

روز نو آغاز عشق و زندگیست

سال نوی همتون مبارک

اندیشه هاتون سبز

دلتون گلی

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 10:1 توسط صنم |


مرگ غصه تولد امید

من می گم :

همدم یک ساله ی من

"تولدت مبارک"

نگات می کنم که هیجانتو ببینم

اما تو انگار شکوه لبخندت تو

خیس اشکات گمه

میگی:یادت که نرفته من با مرور

خاطره های تو پا گرفتم

همین که به دلتنگیات فکر می کردم

واسه تو دلتنگ می شدم

حالا دلتنگیام یه ساله شده

تو رونوشت روزاتو روی هم سنجاق

کردی که بشه شکل یه پرونده ی پر از غبار

آخرشم شکل یه کیک تولد زدی که چی بشه؟

مگه گذشتن لحظه ها اونم بی ثمر

شادی کردن داره؟

تو خودت بگو...

گونه هات گر می گیره و آروم می شی

من اما ادامه می دم:

غصه نخور خوب من

اگه آسمون دلت هنوزم منتظر

سوسوی یه ستاره س.

گاهی باید خیلی صبوری کنی

شاید سیصد و شصت و پنج روز

کم باشه.

غصه نخور

ستاره های آسمون که واسه تو می درخشن

آسمون مال توئه

ابرا هم با شروع دلتنگیت می بارن

تو خلق شدی که زندگی کنی

نه اینکه زندگیتو ببخشی به

لحظه های بی غصه ی اونیکه

غافله از لحظه هات

غصه نخور اگه تنها موندی

خیلی ها تنهان

تو به مرگ شقایق فکر نکن

 

امیدوار باش به تولد عشق

 

غصه نخور

کم می شی ،تموم می شی

و مطمئن باش بعد تو

زمین همین زمینه وآسمون همین

و بدون با دیدن غصه های تو

هیشکی اشکاشو هدر نمی ده

بذار غصه ی مظلومیت ققنوس رو یکی دیگه بخوره

دلت اگه شکست

اگه ترک خورد

چاره چیه؟؟؟

...

هر چی که هست

اشکهای تو نیست.

غصه نخور

آخه کسی غصه های تو رو نمی نویسه

تو چرا غصه می خوری؟

وقتی می دونی غصه هات بی پاداش می مونن

گاهی اگه دلت تنگ می شه

دلتو از سنگ کن

آخه دنیای ما همینه!

دنیای سنگ و آهن

دنیای له شدن برگای پاییزی

نادیده گرفتن دلای شکسته

و موجودای بی گناهی مث تو

تو فقط زنده بمون و نفس بکش

زندگی کن

و به چشمکای ستاره ها لبخند بزن

همین

بقیه اش با اون...

دیگه نگو چاره چیه؟؟؟

چاره زندگیه!!


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 13:8 توسط صنم |


فصل های بی حضورت

بازم ابتدای حرفمه

ومن هنوز

از دیروز

مسخ شده ی عشق تو ام

می دونم که بی هیچ اراده ای مثل هر بار ناخودآگاه

از عشق تومی گم

و باز جادوی عشقت ،

و

باز من عاشق جادو شده.

به وسط حرفم که می رسم

آواره تر از همیشه دنبال رد پات می گردم

من آشفته ام اگر چه تو خلوت خیال کالم

خزیده ام.

اما هنوز تا بهار مونده...

از بهار،فصل باروری عشق خفتمون خیلی وقته که گذشته

هر چند تابستونا،خلوتمونو قهقهه های بچه های بی خبر

خراب می کرد

اما من دلگرم و

مست با تو بودن بودم

با یادآوری تولدت(بهترین روز خدا)

تو دل تابستون مث بچه ها ذوق می کردم.

کاش بازم تو پاییز دلتنگ دلم باد می وزید

و تو

برگای پاییزی ریخته تو حیاط دلمو جمع می کردی

و به جاشون بذر مهر و پیوند می کاشتی

می خواستی صدای خش خششون از لا به لای

صفحات پاییزی منو نرنجونه

حتما تو هم می دونستی سرنوشت

پیچیده ترین نثره از حسرت و اشک

بی هیچ جاذبه ای

که هیچ حرفی واسه گفتن نداره

به حالا که می رسم :

زمستون.

 

سرما تنمو می لرزونه

 

سرده!

وقتی یخ دستام هوس آفتاب نگاهتو داره

حالا که من بدون تو ام

مردن شکل فاجعه نیست

بلکه در حسرت تو موندنم فاجعه است

ای آخرین امیدم

نزدیک بهاره

بهار وصل دلامون

منم که نباشم خیلیا بهونتو می گیرن

بهار که بشه ،بنفشه ها سر می زنن

و چشماتو می خوان

بهشون چی بگم؟

بیا

که صفحات بهاریم با تو ورق بخوره

بیا

که در انتظار معجزه ای برای زندگی ام

بیا

تا آروم بگیرم

تا خدا حافظ آخرین کلاممون نباشه ،

تا

با هم به بهار سلام کنیم

 

 

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 20:53 توسط صنم |


خدایا من دارم خلق می شوم

امروز از یه احساس قشنگ و همیشگی نوشتم

یه حسی که با همه ی سادگیش واسه من یکی خیلی ثقیله

درسته اینایی که نوشتم

همه مث حرف زدن یه آدم لاله

از معراج پر از شگفتی روح

ولی باور کنین نوشتن این احساس قشنگ تو این روزایی

که قشنگ نیستن خیلی سخت بود

...

چه حالی دارم!

که میداند؟ من چه احساس می کنم؟

چه کسی آفرینش خود را حس کرده؟

آغاز شدن خودرا چه کسی به چشم خود دیده است؟

 

دارم آغاز می شوم

دارم خلق می شوم

وخدا لبهایش را به مهر

وبه نیروی شگفت خدایی

ودم آفریدگاری خود

بر لبهای تشنه ی من نهاده است

و از روح خود در کالبدم می دمد

دستان لطیف خدا را بر تنم احساس می کنم

شادی مضاعفی زیر پوستم می دود

و احساس غرور می کنم

خدای من دارد یک خدای کوچک می سازد

برای زمین

خدایم روحش را در گل دمید

در خاک.

من زنده شدن خود را،

باخدا خویشاوند شدنم را

با هر دم او احساس می کنم

می دانم که الان قلبم به کوفتن درخواهدآمد

ونبضم شروع به زدن خواهد کرد

و من آفریده می شوم

آری دارم نفس می کشم

چطور می توانم وصف کنم که تنفس چیست؟

دم زدن! در این هوای سرشار از قدس

پس از عمری زنده بودن و نفس نکشیدن

هوا نبلعیدن،خفگی،خفقان،...

الان.. دم زدن

آنهم کجا؟چگونه؟ در چه هوایی؟

هوایی معطر از بوی گلهای شکفته

در باغهای خرم آرزومندی

باغهای شکفته در خیال خوش پرواز شاعران

و من خلق شدم

و اولین چیزی که دیدم

چشمان مهربان خدابود که

با شوق مرا نگاه میکرد

خدایا کاش لایق باشم

کاش زیاد نباشد از سرم

تمام مهربانیهایت

کاش نوازشت را در هر لحظه از زندگی ام

احساس کنم

کاش هر روز آفریده شوم

...

خدایا من دارم نفس می کشم

چه زیباست نفس کشیدن در هوایت

آغاز خلقتم را به چشم می بینم

ومن متولد می شوم با دستان مهربانت

...

خدایا من دارم خلق می شوم

شب تاسوعاست

دعا کنیم هممون تویکی از همین شبای عزیز

از نو خلق بشیم

"یا علی"

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 19:28 توسط صنم |



 

خاکی باش قبل از این که خاک بشی +"" +"